خرید بک لینک
هنوزم شبا پاهامو از زیر پتو بیرون می ذارم. تو نور کمرنگ چراغ قوه کتاب می خونم و اشکام بی صدا برای قهرمانایی ک زیر چرخای زندگی له می شن روی بالش می ریزه. زن رام نشدنی و تموم کردم. چ قصه ی تلخی بود و اونوقت مترجمش نوشته بود قصه یک عشق! و دروغ هم نگفته بود، قصه ی عشقی آلوده با خون. نمی دونم کی بتونم سرنوشت آدم های عاشقی رو فراموش کنم ک بدون استثنا همه بازنده بودن. گوشی و برمی دارم ک بنویسم و خودم و خ

برچسب: لحظه,گذرد, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:26

طمع خام بین ک قصه ی فاش

از رقیبان نهفتنم هوس است...

پ.ن: کی و گول می زنم؟ هیچ وقت خوب نمی شم...

برچسب: لعنتی, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:26

چ دنیای عجیبیه. آدما میان تو زندگیت و می رن. اما یه بخشی از خاطراتت با اونا مشترک می مونه. گاهی حتی اسماشونو فراموش می کنی. یا چهره هاشونو... گمونم من زیادی احساساتی ام. وقتی ب کسی می گم ک من ب آدمای قدیمی زندگیم فکر می کنم، نگاهشون یه جوری می شه... خیلی وقت بود ک دلتنگ بودم. دلتنگ آدمایی ک قبلا تو زندگیم بودن. آدمایی ک دوسشون داشتم... دارم... دلتنگ بابا و عزیز... دلتنگ محبوبه، مریم، امیر... دلتنگ

برچسب: عبور, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:26

تو خودت می دونی من یه روزم نمی تونم قهر بمونم چ برسه یه هفته... ولی یه وقتا انگار تنهایی لازمه. لازمه آدم بشینه و تو خودش باشه و ب اونی ک قبلا بوده فکر کنه، جدا از همه ی اینا... لازمه، لازمه، لازمه ک هر از گاهی مطمئن شم ک دوسم داری. همین ک پا بکوبی پشت صندلیم. همین ک باز بگی: قفلی. همین ک بخندی، سرتو بیاری عقب بچسبونی ب صورتم.همین ک غر بزنم ک با لیلا نباید حرف بزنی. سرمو بذارم رو شونه ت برگردی جای

برچسب: شبیهت,نیست, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:26

ترم تابستون ک مال درس خوندن نیست، نه؟ مال اینه دیر بیام برم بشینم جلوی الی، کنار مهسا. برگه برداریم خط و نقطه بازی کنیم. بعدش سعید بیاد سه تایی منچ بازی کنیم. هی سعید تقلب کنه، هی مهسا حرص بخوره. هی من بخندم. بعد تو بیای بازی و ببندی، بخندی بری. من دیگه حس حرص خوردن ندارم. زندگی خیلی کوتاهه. باید خندید. باید تو حیاط تو سایه نشست رو اون نیمکتا ک خیلی دوست دارم. باید استاد بنویسه: نطق میرزا کوتاه ام

برچسب: نقطه,تمام, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:26

دیدی کف پات قلقلکیه؟ دیدی آخرش نقطه ضعفتو فهمیدم؟ اینقدر تند راه می ری که کلافه می شم. می گم آهنگ برا وقت تنهاییه. می گی هیس. اینقد لجمو در میاری ک سکوت کنم. می دونم تحمل اینو هم نداری. برمی گردی نگام می کنی. دستتو می ندازی دور گردنم می چسبونیم ب خودت. می گی آخه حرفم نمی زنی عذاب وجدان می گیرم. تو ساخته شدی حرف بزنی. جونم، بگوووووو. می گم هیس. می خندی.صبحونه تو دربند کیف داره. برگشتنی من دلم با چ

برچسب: جمال,جانان,جهان,ندارد, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:26

می گی ببخش مریضم. هیچ وقت ندیده بودم کسی برای این که مریضه عذرخواهی کنه. دستات تو دستم سرده. می گم باز خل شدی. صدام می زنی. می گم جونم؟ می گی دوست دارم. دست می کشم تو ته ریشت که خیلی دوسش دارم. می گم عشق منی تو. دوباره صدام می زنی. نگام می کنی می گی دوست دارم. می خندم. مثل بچه ها از مریضی می ترسی. جفتمون می ترسیم. می گم عاشقتم زشتم. می خندی. یادمه همیشه اعتراض می کردی می گفتی اسم خودمو بگو. می گفت

برچسب: فضای,اتاق,برای,پرواز,کافی,نبود, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:26

حتی رمزها به کوچکی و بزرگی حروف حساسند... آنوقت تو چطور انتظار داری من ب حرف های کوچک و بزرگ تو حساس نباشم؟ حواسم هست که نوشتن دلگیری، یعنی مرور دوباره و یادآوری و چه و چه و چه... اما امشب سد دارد می شکند و من هیچ راهی جز نوشتن بلد نیستم...همه جا که تاریک می شود، این مستطیل کوچک که کف دست جا می شود، با آن نور سفیدی ک می پراکند، می شود خدای دنیای کوچک من... من که خواب هایم دست خودم نیست... اگر بود

برچسب: خدایا,سلامت,دارش, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:26

صفحه بندی